تبليغاتX
S o m b a d e H

S o m b a d e H

و انگشتم می رود توی چشمتان تا آرنجم ...


1-هوا هوای غوغاست و ماسک

دیروز ریختن در خیابان

امروز دوباره درس و کار و ...


2-مردم فریاد می زدند

آقاهای ترسناک حمله می کردند

مردم فرار می کردند

مادری بچه اش را گم کرد

بعد مردم د.باره جمع شدند

آقاهای ترسناک

مادر ...


3-پیر زن آنچنان نترس در دل گلادیاتور ها رفت و حرف زد و پند داد که گویی می داند قرارست بمیرد !

گلادیاتور ها به مردم حمله کردند

پیرزن همچنان حرف میزد

گلادیاتور ها از کنارش رد شدند و مردم را هی زدند

پیرزن برگشت اینوری و حرفهایش را با جیغ ادامه داد

گلادیاتور ها از کنار پیرزن رد شدند و برگشتند سر جایشان

پیرزن برگشن همونوری و باز حرفهایش را با جیغ ادامه داد

کاش مادر بزرگ من بودی...

...


4-توی تلوزیون گفتند یه ذره بودند

اما به نظر من خیلی بیشتر بودند

توی تلوزیون گفتند ما دموکراتیم

پس احتمالا یه ذره بودند!


5-شعارهایی شنیدم که نگو و نپرس و ننویس!


6-اینها خودشان شده اند لیدر اونها بس که حرف دارن برای زدن

نمی ترسند

خودم دیدم .


7-یک اتوبوس حامل زنان محجبه ی غلیظ با عکسهای خودشانی از وسط مردم رد می شد

یک خانومی توی آن اتوبوس عکس آقای از همه خودشان تر را چسبانیده بود به پنجره

و یک چیزهایی می گفت

و صدایش نمی آمد

اما لبهایش داشت به مردم حرفهای بد بد می زد

مگر با حجاب های غلیظ هم حرفهای بد بد میزنند؟

میزنند گویا !


8-دو تا خیابان بالاتر اگر می رفتی و مرگ بر آمریکا میگفتی چک پول می گرفتی

دوتا خیابان پایینتر اگر می رفتی و مرگ بر روسیه می گفتی باتوم

نتیجه:اقتصاد به محل کسب خیلی ربط ها دارد !


9-سانسور

10-سانسور

11-سانسور

12-سانسور

13-آبان

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 21:13  توسط نفر بعدی  | 


بشاش به هر چه که وجود دارد

هرآنچه که می تواند وجود داشته باشد

هیس

بشاش

فقط بشاش


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 16:30  توسط نفر بعدی  | 


حرف امشب من با من است

که چرا دیگر من،من نیست

من اوست

که با من فرق دارد

قدیمها این من

انگار من تر بود

...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 2:17  توسط نفر بعدی  | 

 

خوب نیستم

بد نیستم

زیاد نیستم

کم هم نیستم

کلا نیستم

فقط هستم  ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 0:11  توسط نفر بعدی  | 



دولت ولایی !

آقا ای من قاطی می کنم این عبارت را می شنوم...

اسلام شده قاقا لی لی و

یهودیان شده اند روسای جمهور و مشاور رهبر نظام ولاییشان !

و تجاوز و تحریف و مرگ و انفرادی

هرکس که کشتند هم به آنجایشان !

و این خواست اسلام است !

و مسئولیت این کشته ها با خودشان است !

و یک تن ناقصی دارند و

گریه ی حماران

...

و شاید که به همین زودی هاست که بترکد

که بعد عوض شود

که بعد 30 سال بعد

همین آش و همین کاسه

و سر من هم جلوی پسرم

خم باشد

مثل سر پدرم جلوی پسرش

...

واقعا

من نمی دانم چه کرده ان با این قوم آریایی

این اعراب لعنتی کثافت ...

که از وقتی اسلام عزیز را تزریق کردند به کون این کشور

هی همش دولت می آید برایمان هلو !

الان هم که شده باتوم دستشان این اسلام بیچاره !

من با خدا حرف دارم !

که چرا همیشه دولت هایمان حرف ندارد !

و قرو قاطی می نویسم

پس هستم !

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 14:49  توسط نفر بعدی  | 

 

اینجا ایران نیست

احمدی نژادستان است

گویا !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 23:29  توسط نفر بعدی  | 


نیازمندیم

به یک درب منزل

رهن کامله در حوادید 8 میلیان تومان وجه رایج احمدی نژادستان

و دیگر هیچ!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 23:29  توسط نفر بعدی  | 


من به خاراندن پشت خار پشت معتقدم

شاید

این بزرگترین آرزو باشد

برای یک خار پشت

...

اما برای ما

بزرگترین آرزوی همیشگی لعنتی

اینست که یک دولتی پیدا بشود

که هی نشاشد روی سر مردم

اینچنین استادانه


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 6:45  توسط نفر بعدی  | 


مردم دو دسته اند
آنهایی که جزو دسته ی اولند
و آنهایی که جزو دسته ی اول نیستند
من جزو دسته ی اول نیستم ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 16:18  توسط نفر بعدی  | 

آزادی که مردنی نیست
گیرم که زندانش کنید
تو می میری و او نمی میرد
تو می میری و من نمی میرم
مثل همان 19 نفر که نمردند
مثل همین من که شاید همین روزها به آنها پیوستم
با ایمانم چه می کنی؟
با مردانگی ام؟
با ایرانیتم؟
با فرزندانم؟
نه!
تو این همه نیستی
و ابلهانه بسته ای
چنگهایت را به میله های زندان آزادی من
به کشورم
نه!
تو هیچ نیستی
تو می میری
و من
فردا
به فرزندانم خواهم گفت
که خدا با ما بود
و تو چه ابلهانه از خدا دم می زدی
من به آنها خواهم گفت
او مرد
و من ماندم
و آزادی ماند
و آن 19 نفر ماندند
و ایرانم ماند
و خاک سرد گورت به تو خواهد گفت
که من
یا فرزندانم
میله های زندان آزادی ایرانش را در هم شکسته اند
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 20:57  توسط نفر بعدی  | 








مردیم


و دیگر هیچ







+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 1:57  توسط نفر بعدی  | 

 
 
 
 
 
 من مچ بند سبز می بندم
چون از احمدی نژاد بدم میاد
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 2:16  توسط نفر بعدی  | 

 
۷۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تا آدم رو این زمین زندگی می کنن
اتفاق من۷۰۰۰۰۰۰۰۰۰/۱ ام اتفاق دنیاست
اگه انقد پشمم
پس چرا انقد گه می خورم؟
چرا ۶۹۹۹۹۹۹۹۹۹ نفر دیگه هیچ گه ای نمی خورن ؟
یعنی فقط من تو دنیا گه می خورم ؟
پس یعنی من تو ای زمینه تو دنیا تکم
پس کلی واسه خودم غولم
پس چرا پشمم ؟
اینجا چه خبره ؟
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 3:49  توسط نفر بعدی  | 

 
به نظر من فاصله ی یک بودن تا یک ماندن به یک خواستن است
حالا
بستگی به ما دارد
که فاصله ی خواستن و نخواستنمان چقدر باشد
که ببینیم بین بودنمان و نبودنمان چقدر راه است
و باز حالا
اگر مردن و ماندنمان را خواستنمان تعیین می کند
چطور به راحتی می توانیم بگوییم که نمی خواهیم؟
یعنی اگر کسی گفت نمی خواهد میمیرد ؟
+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 20:10  توسط نفر بعدی  | 

 یکنواختی
 آفرینش گْه ای است
که اکثرمان در آینده ی زندگی به خلقش موفق می شویم
علاوه بر گْه دیگری که به خلقش موفق شده ایم و معرف حضور هستند
چکار کنم؟
من می خواهم فقط گْه معروف را خلق کنم
نمی خواهم از این خالق تر باشم
همین یک گْه که می زنم به خلقت کافیست
همین یک بار که خالق بودم دیدم چه شد
من از این خالق تر نمی شوم
من از این می ترسم
خدایا
تو رو خدا ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 5:15  توسط نفر بعدی  | 

من برای تهران ۱ پیشنهاد دارم
۲ انتقاد
و ۳ لیتر شاش
+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 4:30  توسط نفر بعدی  | 

حواس درست حسابی که ندارم

می نشینم توی تاکسی

به مقصد آنجا که تاکسی می رود

و تاکسی هم میرود

به مقصد آنجا که نمی دانم

به هر حال آنجا که نمی دانم پیاده می شوم

و برمی گردم

...

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 19:17  توسط نفر بعدی  | 

dfbsdfhbsdfhm sdf.,mh s,dfmhns,mdnfh.,smdfh,.msdn,msdnf
یعنی
ذبوئس/.یوبئذس.ویبئذس.یدبذ.ودس یب سیبلامدثقلکگختفافقاامک
فهمیدی ؟
+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 15:9  توسط نفر بعدی  | 

چه ربطی دارد به گاو
که من فریاد می زنم یا نه
من فریاد می زنم یا نه
حتی اگر چه ربطی داشته باشد به گاو
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 16:23  توسط نفر بعدی  | 

فهمیدم
خیلی چیزها را که نمی دانستم و
عوض شد
رنگ همه چیز
آنقدر که برایم
از یک شعر خسته
روی طناب بیخ دیوار
خیلی خیلی مهمتر باشد
می نویسمش توی همین وبلاگ
که یادم نرود
حالا دیگر خیلی چیزها را
آدم فهمیده ای هستم و
خیلی جاها
خودم را آویزان کرده ام
روی طناب بیخ دیوارها
که حالا
آنقدر فهمیده ام
که برایم مهمتر باشد نوشتنش
از یک شعر خسته
روی طناب بیخ دیو ...
و
+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 18:11  توسط نفر بعدی  |